ابن خلدون ( مترجم : م . محمد پروين گنابادى )
1257
تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى )
ابن بقى بيدرنگ موشح خود را پاره كرد و ديگران نيز از او پيروى كردند . و اعلم بطليوسى گفته است ، شنيدم ابن زهر ميگفت : هرگز بر سخن موشح - سرائى حسد نبردم مگر بر اين گفتار ابن بقى كه گفته است : مگر احمد را در آن پايگاه بلند بزرگوارى - نمىبينى كه هيچكس بدان نميرسد ؟ او ( بمنزلهء خورشيدى است ) كه در غرب طلوع كرده است . اى مشرق ! همانند او را بما نشان ده ؟ [ 1 ] و در روزگار آن دو شاعر ( ابن زهر و ابن بقى ) يكى از موشح سرايانى كه - موشحهاى دلپسند و مطبوع ميسرود ابو بكر ابيض [ 2 ] بود و حكيم ابو بكر بن باجه [ 3 ] سرايندهء آهنگهاى مشهور نيز در عصر ايشان ميزيست و يكى از حكايات معروف اين است كه ابن باجه در مجلس مخدوم خويش ابن تيفلويت [ 4 ] خدايگان سرقسطه [ 5 ] حاضر شد و موشح خويش را به يكى از كنيزكان آوازهخوان آن شاهزاده تسليم كرد كه آن را بخواند و آغاز آن چنين است : هر چه ميخواهى دامن كشان بخرام - و مستى [ 6 ] ما را به مستى بپيوند . ممدوح از اين شعر شادمان شد و همين كه موشح را بدين گفتار پايان داد : خدا رايت پيروزى را براى ، امير بلند پايه ابو بكر بست . آنگاه كه آهنگ به گوش ابن تيفلويت رسيد بانگ برآورد : چه شادى بزرگى !
--> [ 1 - ) ] اما ترى احمد - فى مجده العالى - لا يلحق - اطلعه الغرب - فأرنا مثله - يا مشرق . [ 2 - ) ] ابو بكر ابيض متوفى بسال 544 ه ( 1149 م ) ( از ادباء العرب ص 87 ) . [ 3 - ) ] ابو بكر محمد بن باجه تجيبى سرقسطى فيلسوف و طبيب معروف به ابن صائغ از اديبان و شاعران موشح سرا بود و وزارت امير ابو بكر صحراوى فرمانرواى سرقسطه را كه از جانب مرابطان حكومت ميكرد بر عهده داشت . وى در شهر فاس بسال 433 ه ( 1138 م ) مسموم شد و زندگى را بدرود گفت ( از ادباء العرب ص 78 و رجوع به لغت نامهء دهخدا ذيل ابن الصائغ و ابن ماجه شود ) . [ 4 - ) ] اين لقب استهزا آميز - بمعنى « پسر كره ماديان سه ساله » است و كلمهء تيلفويت از لغات عربهاى بربر است و او برادر زن پادشاه مرابطان على بن يوسف و مكنى به ابو بكر بن ابراهيم بود . ( از حاشيهء دسلان ص 426 ج 3 ) . [ 5 - ) ] . Saragosse [ 6 - ) ] ن . ل : سپاس .